![]() |
![]() |
|
|
خلوتم را نشکن شاید این خلوت من کوچ کند به شب پروانه به صدای نفس شهنامه به طلوع آخرین افسانه و غروبی که در آن نقش دیوانگی یک عاشق بر سر دیواری پیدا شد ... خلوتم را نشکن خلوتم بس دور است زهوای دل معشوق سهند خلوتم راه درازی ست میان من و تو خلوتم مروارید است به دست صیاد خلوتم تیر و کمانی ست به دست آرش ... آری خلوتم راه رسیدن به توست خلوتم را نشکن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 15:21 توسط الناز |
|
|
سلام امینم
من که میدونم تو دیگه حتی یه بارم نمیای این وبلاگو بخونی ولی من هنوز دارم مینویسم از ۲۶ بهمن میگم : اولین بار بود یه هفته ندیده بودمت قلبم عینه دخترهای ۱۴ ساله تند تند میزد توهم که دیر کردی منم میترسیدم همش بابام از خواب پاشه یه هو گیر بده منم میام و .... کلا داستان شه مثل دیشب ولی انقدر دعا دعا کردم بابام که پاشد هیچی نگفت منم سری زدم بیرون میخواستم برات گل بگیرم قبلش رفتم گل فروشیه دم خونمون گل رز قرمز نداشت بقیه رزهاشم پلاسیده هاش مونده بود دیگه گوفتم خودم گلم سنبلم دلم میخواست لهت کنم نمیدونم فهمیدی چقدر به صورتت نگاه کردم به چروکایه بقل چشمت که عاشقشونم به رنگ چشمات که خحرم کرده دیووووووووووو..... بقیشو نمیگم فقط کلی ۱۴۳ ۱۴۳ ۱۴۳ وقتی دیدمت تازه آروم گرفتم گفتم حیفه روزهایه خوبی که داشتیمو اینجوری شد همش بخودم میگفتم به درک اگرم دوست دختر داره مهم اینه که من دوسش دارم اصلا دیگه بعش گیر نمیدم ولی دوباره که تو کافیشاپ گفتی ساناز زنگ ومیزنه ئمن پاهام مثل هر دفعه شروع کرد به لرزیدن دستام لرزید نمیتونم تحمل کنم خب اه نمی فهمی اگرم فحش دادم همش برای اینه که نمیتونم جلوی خودمو بگیرم تازه یه موقع هایی دوست دارم نافتم له کنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 15:18 توسط الناز |
|
|
این آخرین نوشتمه برات کار این وبلاگ تموم شد .
تو حاضر شدی به قول خودت بخاطر نشکستن دل ساناز و اینکه آدم پستی نباشی ۴ ماه بهم خیانت کنی نشکستن دل اون واجب تر از من بود نه امین چطوری میتونستی تو چشام نگاه کنی بگی من بهت وفادارم بری شیراز با اون بری بیرون جوابمو ندی چطور تونستی باهاش دبی باشی ببینیش من اینجا .... آره امین جون ماه پشت ابر نمی مونه تو داشتی ما دوتا رو اسکول خودت میکردی حیف من حیف وقتم تنها کسی هستی که نمیبخشمت من زندگیم تازه آروم شده بود من که بهت گفتم هروقت نخواستی بهم بگو برو برام سخته بعدا بفهمم با کسه دیگه ایم هستی وقتی با ساناز حرف زدم از خجالت آب شدم از اینکه به تو افتخار میکردم خدا میدونه چقدر دعا کردم بگه باهات دوست نیست دونه دونه حرفایی که به من میزدی به اونم زدی چی بهت رسید حالا ساناز جونت حالش خوبه النازم خوبه تو برو این بازیتو با یکی دیگه شروع کن ایشالله روزی نیاد برات که این حاله منو داشته باشی خندم میگیره میگفتی من هیچ وقت دروغ نمیگم حالم بهم میخوره یاده حرفات میوفتم موتورمو گرفتن چک دارم با پلیسه نهار دادیم ...داشتی به ساناز جون نهار میدادی حتی انقدر پستی رفتی با دوشمن آیدا دوست شدی دختر کم بود برات نه ................. روزگار همیشه اینطوری نمیمونه برات مطمئن باش هر شب با قرص خواب میخوابم یادم نیاد چیکار کردی باهام حرفایه ساناز مثله پوتک نکوبه تو سرم یاده حرفایه دوستات نیوفتم ... خداحافظ...
خداحافظ...همین حالا
خداحافظ...به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ...کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد اون آسمانی که منو از چشم تو میدید
خداحافظ...از اینجا که پر از غمه خسته شدم میخوام برم
قلبمو که دادم به تو دیگه باید پس بگیرم
موندن هرگز.........خداحافظ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 11:43 توسط الناز |
|
|
خيلي سخته چيزي رو که تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي و ببيني که ديگه دوسش نداري خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي بي وفا شه اون کسي که جونتو واسش گذاشتي خيلي سخته تو زمستون غم بشينه روي برفا مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه هوساش وقتي تموم شد بگه پيشت نمي مونه خيلي سخته اگر عمر جادوي شعرت تموم شه نکنه چيزي که ريختي پاي عشق اون حروم شه خيلي سخته اون که مي گفت واسه چشات مي ميره بره و ديگه سراغي از تو ونگات نگيره خيلي سخته تا يه روزي حرفهاي اون باورت شه نکنه يه روز ندامت راه تلخ آخرت شه خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه تازه فرداي همون روز دوست عاشقش خبر شه خيلي سخته بي بهونه ميوه هاي کال رو چيدن بخدا کم غصه اي نيست روزي تو رو نديدن خيلي سخته که دلي رو با نگات دزديده باشي وسط راه اما از عشق يه کمي ترسيده باشي خيلي سخته که بدونه واسه چيزي نگراني از خودت مي پرسي يعني مي شه اون بره زماني؟ خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اون رو ببينه خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي خيلي سخته که ببيني کسي عاشقيش دروغه چقدر از گريه اون شب چشم تو سرش شلوغه خيلي سخته و قشنگه آشنايي زير بارون اگه چتر نداشته باشي توي دستا هردوتاشون خيلي سخته تا هميشه پاي وعده ها نشستن چقدر قشنگه اما واسه ي کسي شکستن خيلي سخته واسه ي اون بشکنه يه روز غرورت اون نخواد ولي بمونه هميشه سنگ صبورت خيلي سخته بودن تو واسه ي اون بشه عادت ديگه بوسيدن دستات واسه اون نشه عبادت خيلي سخته چشماي تو واسه ي اون کسي خيسه که ............................ خيلي سخته که دل تو نکنه قصد تلافي تا که بين دو پرستو نباشه هيچ اختلافي خيلي سخته اونکه ديروز تو واسش يه رويا بودي از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي خيلي سخته بري يک شب واسه چيدن ستاره ولي تا رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 11:14 توسط الناز |
|
|
در جهانم هیچ چیز مقدس تر از اشکی که برایت ریختم نداشتم اشکانم,شعرهایم,ذهن و قلبم فدای تو شد در عوض چه تقدیمم کردی؟ خاطرات,خاطراتی که به جای مانده و خدایی که تو مرا با آن رو به رو کردی و حال یک آرزو دارم هیچ وقت به حالی که من افتادم و چیزی که من با او آشنا شدم تو نشوی زیرا عشق واقعی این است و نمی خواهم تو بدانی بی تاب باش زیرا تو عشقی را می بینی که به بدن ختم می شود اما من عشقی را می بینم که همه چیز را یگانه می کند و تو آن را متوقف کردی و گناهکاری من اشتباه نکردم چون عاشق بودم چون عشق اشتباه نمی کند ولی تو اشتباه کردی چون تو عاشق نبودی و نخواهی بود. اينم شعر ولنتاينم به تو جاي كادويي كه يه ماهه برات خريدم تو كمودمه بايد اين شعرو برات بنويسم به خاطر ......بازيايه تو..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 9:12 توسط الناز |
|
|
دل من تنها بود. دل من هرزه نبود.... دل من عادت داشت، كه بماند يك جا! به كجا!!؟ معلوم است به در خانه تو! دل من عادت داشت كه بماند آنجا... دل من ساكن ديوار و دري است كه تو هر روز از آن مي گذري دل من ساكن دستان تو بود! دل من گوشه يك باغچه بود، كه تو هر روز به آن مي نگري.... راستي دل من را ديدي؟!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 11:52 توسط الناز |
|
|
اينم از آخر عاقبت ما امين آقا
ساناز خانم باهاش رفتي دوبي +شيراز+مشاوره +..... چطور دلت اومد با من اينكارو بكني حرفات كه يادم مي افته خندم ميگيره آره من به تو وفادارم بخاطر تو چه كارهايي نكردم همه رو گذاشتم كنار قول دادم بهت با هر دست بدي با همون دستم ميگيري چرااااااااااااااااااااااااااااا خدا چرااااااااااااااااااااا نميدوني چه حاليم روزي كه اين وبلاگو نوشتم چه آرزوهايي داشتم براش كه كي بدم بخوني چقدر خوشحال بودم ، تو با من چي كار كردي امين چي كم گذاشتم برات چه كار بايد ميكردم كه نكردم به کجا خواهم رفت روزگار را چگونه خواهم گذراند می خواهم ببینم ,نگاه کنم اما نه به باران , نه به سایه, نه به رویا بنشینمو ببینم , بهار را بنگرم به کجا خواهم رفت باشد که در این شب به جستجوی دل اندوهگینم بروم راهی به رهایی پیدا کنم تا سحر گاهی که در خواب تکه ای از جهان را ببینم که از یاد رفته و تا سپیده ای دیگر خدای را شکر کنم که تو چه دوری از من وچگونه از چشمانم فرود می آیی از قلبم و در ظلمات غربت باز به خواب می روم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 9:30 توسط الناز |
|
|
ما رفتيم شمال و اومديم كوفتمم كردي ولي به ديشب ديدنت مي ارزيد عوض اينكه بزاري يه خورده باهم تنها باشيم دوباره رفتي دنبال دوستات مي دوني چند وقته باهم تنها نرفتيم بيرون چند وقته دستمم نگرفتي به حرفام گوش نميكني همش پاي تلفني خستم كردي امين خسته
حالا که می نویسم بیمارم و حال دل خراب امشب مگر بادی از گذر پنجره ای بیا ید تا یک لحظه فراموش شوم و بگویم برایت که او فکر می کند به روزهای با تو و بدون تو و همه ی اینها بهانه ای بیش نیست او می نویسد تا کسی گوش کند ولی نمی کند همه حرفهای شیرین می خواهند ولی نمی دانند باید راحت زندگی کرده باشی وگرنه نمی توانی او نمی داند چگونه تا اینجای دنیا آمده او می داند همه روز آشنایی کسی را از دست داده اند و به دنبال کسی دیگر می گردند ولی او نمی داند ولی حالا سعی می کند همه را از دست رفته بداند و یا همه بدست آمده باشند و او گم شود و حال فقط یک آرزو دارد روبروی آینه ایستاده با خود حرف می زند او حاضر است برای بدست آوردن آرزویش همه چیزش را بدهد خسته است , خوابش نمی برد , چه کسی با او این کار را کرد؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم بهمن 1388ساعت 15:24 توسط الناز |
|
|
سلام امينم مثلا از دوبي اومدي از صبح تا حالا با اينكه اين همه روزه منو نديدي همش رفتي با محسن اين ور اونور يه زنگم نزدي به من حالا باهم ساعت ۶ قرار داريم ببينم كي مياي تو بخدا ميزاري ساعت ۸ مياي من مي دونم بد ميگي چرا با من دعوا ميكني.......................
من دوست دارم لعنتي تو هم فهميدي داري اذيتم ميكني |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 15:21 توسط الناز |
|
|
امروز يه هو رفتي دبي چقدر راحت بدون اينكه بگي براي چي داري ميري ميري مسافرت از اونجاهم كه نه زنگ ميزني نه جواب منو ميدي بخدا راضي نيستم ازت اگه منو اسكول خودت كرده باشي من همه زندگيم تو شدي اونوقت تو حتي زورت مياد برام توضيح بدي ولي همه اينارو تحمل ميكنم شايد خودت يه روز خوب شي امينم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 10:16 توسط الناز |
|
|
می خواهم روزی بیاید که دست در دست تو بروم در این جهان هیچ کس نباشد هیچ کس نگوید گوشه ای بنشینیم کنار آب نگاه کنیم به سیب در راه اما خدا نزدیکتر از آن همه دور باشد جهانمان پر از ماه و ستاره و از فردا خبری نباشد و من هنوز هم در همان خیالم خوابم گرفته از سکوت نمی خواهم چراغ را روشن کنید آن روز را نمی خواهم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 15:16 توسط الناز |
|
|
با توام تو که از ماه و باران و آبی می گفتی تو که دستانت همه راه آینده بود تو که خواب را به ستاره ارزانی کردی اینک که رفتی از خوابهای آرام آنی ماند که در بلندای این شب به دعائی همیشه از مه با همان ستاره ای که ماه را انتظاری نشسته به شما از هوا می خواند به بالا پس بگوبه کدامین توضیح به روشنی رویای تو نرسیدم. شعرش ماله خودمه ها آقا امين
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 15:8 توسط الناز |
|
|
مطمئن باش و برو ضربه ات کاري بود دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگيم خنديدي به من و عشق پاکي که پر از ياد تو بود و به يک قلب يتيم که خيالم مي گفت تا ابد مال تو بود تو برو برو تا راحت تر تکه هاي دل خود را سر هم بند بزنم .......... یکی گفت موقعی که این جوری بشی باید وبو ببندیش! احساس می کنم دیگه وقتشه......!! ولی نه! نمی خوام ببندمش! ولی حس رو هم دارما.......! الان از همه متنفرم! حالم به شدت گرفته است! این بالاییه خیلی حرف دلمه!!!!!! حرف دلم یه چیز دیگه هم هست: شاید دلیل گریه هام نباشی ولی بهانه ی ریختنشون هستی!!! ۲۱ دي بازم ماهگردمون بازم قهر اخه چرا انقدر پرويي تو امين ............. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 10:5 توسط الناز |
|
|
امروز كلي با حرفات دلمو شكوندي ولي گذاشتم پاي مشكلاتت قول دادي تا ۱۵ همه چي درست شه نميدونم چرا بهمن نميشه ...
در اوج دلتنگي و دل شکستگي ،در نهايت بي کسي و بغض ،زماني که همه فراموشت کرده اندو محبت و دوستي را از تو دريغ مي کنند،آن زمان که دستي نمي بيني تا به ياريت بشتابد و شانه هاي خسته و غمگينت را پناهي باشد ،بدان که هميشه گوش شنوايي منتظر شنيدن غصه هاي توست. آرام غصه هايت را بگو ، بغض هاي کهنه و نشکسته ات را در حضورش بشکنو از جاري شدن اشک هاي بي بهانه ات شرم نکن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 12:0 توسط الناز |
|
|
گاهی وقتا احساس می کنم اون قدر پیرم که تحمل چیزای کوچیکم ندارم٬تازه مثل این پیرزنای 80 ساله حس می کنم چیزای بزرگ هم فقط یه تجربه است.شاید اینا دو تا احساس متضاد باشن اما جالبه اینا مربوط به منه٬من پر تضاد.
توی هجوم تمام ملایمات و ناملایمات خودمو یه گوشه ای جا گذاشتم.اول سعی کردم به عقب برگردم شاید اینجوری می تونستم گم شدمو پیدا کنم اما نشد هر چی بیشتر وارد گذشته می شدم دورتر می شدم. حالا راهو پیدا کردم می دونم که باید چطور باشم اما ......................................... اما یه چیزی مثل تنبلی یا شاید ذهن بیخودی مشغولم منو رها نمی کنه . شایدم من اونو رها نمی کنم!نمی دونم ولی اینجا غوغاست.
منتظرم.منتظر یه فرصت که بتونم با خودم حرف بزنم!کی می تونه این منو برگردونه؟ چند روز عشورا و تاسوعا هم گذشت چقدر لحضات باهم بودن تو اين دوران برام قشنگ بود الان رفتي دبي منتظرم زنگ بزني يه احساسي بهم ميگه كه .... نمي دونم شايدم اشتباه ميكنم ولي اي كاش بهم خيانت نكني امينم.... من به تو اعتماد كردم به همه چيت ............ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 9:55 توسط الناز |
|
|
خورشید مثل یه چراغ نارنجی بزرگ روبروم داشت غروب می کرد. چشمامو بستم و یه بار دیگه به رویام فکر کردم.......
من باشم و تو باشی و یه طبیعت بکر. فقط یه روز باهات خلوت کنم و از همه فکرامم خالی باشم. به هیچ چیز جز تو و طبیعت قشنگی که بهم هدیه دادی فکر نکنم. چشمامو باز کردم. دوباره من و این دل خسته و این ذهن مشغول. كار،خونه،دوستایی که چند وقته ندیدمشون،بیماری خواهرم........ این روزا رو فقط با امید تو شب می کنم، از تو بهترین هدیه ها رو گرفتم و با تو و با یادت سخت ترین لحظه هامو سپری کردم.هنوزم وقتی باهات حرف نمی زنم اشکام دونه دونه می ریزن، یعنی من عاشقتم؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 14:53 توسط الناز |
|
|
همیشه حرفی رو بزن که بتونی بنویسیش. چیزی رو بنویس که بتونی پاش امضا کنی.
چیزی رو امضا کن که بتونی پاش بایستی. ديروز بهم قول دادي براي همه چي گفتي همه چي تموم شده چقدر امروز خوشحالم ععععععععععععع زيزيم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 10:50 توسط الناز |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 14:48 توسط الناز |
|
|
سلام امینم
امروز از دل درد دارم میمیرم ۳۰ دقیقه دیگه میرم خونه زنگ زدم برنداشتی دلم برات تنگ شده خره |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 12:3 توسط الناز |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 11:58 توسط الناز |
|
|
کداميک از درختاني که زير سايه شان با هم قدم زديم، قسم بخورند تا تو صداقت نگاهم و پاکي عشقم را باور کني؟! انگار که صداي پر غصه ي نگاهم را نمي شنوي!! مي دانم. آن غرور پنهان هميشگي ات نمي گذارد که بگويي دلتنگمي.! به همان شب باراني که باران چشمهايم امانم نداد، قسم مي خورم که حتي شاپرک ها هم نفهمند روزي براي ديدنم لحظه شماري مي کني. پس بگو دوستم داري. حتي يکبار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 9:24 توسط الناز |
|
|
سلام عزیزم صبحت بخیر
ولی الان خوابی آخه تا نصفه شب حتماْ بیرون بودی کاش میفهمیدی دوست دارم میترسم نگرانتم دلم میخواد مال خودم باشی من شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها می بینم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 9:22 توسط الناز |
|
|
امروز که دارم اینارو مینویسم تو رفتی شیراز الان ۳۰ دقیقه است منتظرم زنگ بزنی آخه زنگ زدم گفتی که بهم زنگ میزنی هیچ وقت همچین حسی نداشتم وقتی اینجا نیستی اصلاْ انگیزه ای برای زندگی ندارم تویه ۲۰ روز خیلی عجیبه ولی دوست دارم امینم
حالا که می نویسم بیمارم و حال دل خراب امشب مگر بادی از گذر پنجره ای بیا ید تا یک لحظه فراموش شوم و بگویم برایت که او فکر می کند به روزهای با تو و بدون تو و همه ی اینها بهانه ای بیش نیست او می نویسد تا کسی گوش کند ولی نمی کند همه حرفهای شیرین می خواهند ولی نمی دانند باید راحت زندگی کرده باشی وگرنه نمی توانی او نمی داند چگونه تا اینجای دنیا آمده او می داند همه روز آشنایی کسی را از دست داده اند و به دنبال کسی دیگر می گردند ولی او نمی داند ولی حالا سعی می کند همه را از دست رفته بداند و یا همه بدست آمده باشند و او گم شود و حال فقط یک آرزو دارد روبروی آینه ایستاده با خود حرف می زند او حاضر است برای بدست آوردن آرزویش همه چیزش را بدهد خسته است , خوابش نمی برد , چه کسی با او این کار را کرد؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 15:21 توسط الناز |
|
|
می خواهم روزی بیاید که دست در دست تو بروم در این جهان هیچ کس نباشد هیچ کس نگوید گوشه ای بنشینیم کنار آب نگاه کنیم به سیب در راه اما خدا نزدیکتر از آن همه دور باشد جهانمان پر از ماه و ستاره و از فردا خبری نباشد و من هنوز هم در همان خیالم خوابم گرفته از سکوت میخوابم تا فردایی که تو بیدارم کنی امینم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 15:18 توسط الناز |
|
|
در زیر ماهتاب اول پائیز در سکوت شبی بارانی دختری آهسته به دنیای شاعری می آید می ایستد مقابل رگباری بلند همانجایی که درد دل را باید فریاد بزند در تگنای تنهایی بی قرار, بی قرار از پشت شیشه ,می نگرد به ابر می نگرد و در خیال می شنود به دنبال سپیده بگرد از جنبش نسیم در هاله ی ماه آهسته می رود به درون اتاق می رود در بستر می آرامد, چون سایه پس دیوار می آرامد و به دنبال آمدن روز نیمه جان است حال هنگام آمدن آفتاب است را بهشت گمشده ی دخترک در بستر شکوفه ی آفتاب است از درون این شب تاریک ای فردا به سوی تو می آیم فردا این پنجره را بگشا به جانم رسیده این شب تلخ ای فردا , ای امید دیریست که من پی تومی دوم می دانم می آیی و به لب سپیده ی نزدیک زندگی خندان را به من نشان می دهی ره می سپارم به سویت همراه شبتاب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 15:16 توسط الناز |
|
|
روز خویش را با آفتاب روی تو ، که از مشرق خیال دمیده ست آغاز می کنم من با تو می نویسم و می خوانم من با تو راه می روم و حرف می زنم وز شوق این محال ـ که دستم به دست توست ! من جای راه رفتن ، پرواز می کنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 12:24 توسط الناز |
|
|
می گویم نمی شود دست از سر رویا هایم برداری ؟ دیشب دستی داشت بر سینه باران می زد و می بارید گیس خیس و بوسه و فهم علاقه را با خود برد
این درست که من بغض علاقه و گونه های لرزان را طاقت دیدن ندارم اما تو چند بار مرا تسلیم باران دیده ای ؟
ببین بگذار راحت ات کنم من تا آخرین مریمی های نگاهت را نبینم دست از شمردن ستاره که هیچ امکان ندارد از خواب خوب با تو بودن بگذرم
حالا برو بگذار فرق بین باران و بوسه را بفهمم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 9:26 توسط الناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ترانه ام را به خاطر بسپار كه ايهام خوشي است از ايهام زمزمه هاي پائيزي تا بعد از من. بخواني آنرا در راههايي كه باهم از آنها عبور نخواهيم كرد.
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 |
|
RSS
|